زمزمی اندر سراب
در سراب فکر هم رویا شویم/ کاش میشد در میان جذر و مد بگذریم از ماه و از دریا شویم/ کاش میشد تا که دیوار سکوت بشکنیم و بلبلی گویا شویم/ کاش میشد در هجوم لحظه ها لحظه ی فردا شدن جویا شویم/ کاش میشد جای نقش بوف کور در سترون مادری یحیی شویم/ کاش میشد تک تک این لایه ها برکنیم و در درون لعیا شویم/ کاش میشد خط زنیم این واژه ها در نوک تیز قلم محیا شویم/ کاش میشد بگذریم از کاش ها کاش میشد اندکی پویا شویم/ دختری گوشه ی شهر گم شد نه !!! او گم کرد نه !!! گمش کردند... هر روز قماری اجباری یک طرف زن یک طرف چنگال شب روی میز ، زیبایی تنها دارایی باز هم می بازد باز هم شب باز هم شهر باز هم نگاه سنگین قهر اما این بار ! قدم ها محو قرص ماه ِ تر صدای ترمز خنده ی آخر...
خواهمش داد به باد تا که شاید پشت این پنجره ی فولادی روح پرواز کمی تازه شود و کبوتر نبرد با خود گور آرزوی تپش آبی بارانی را روی پرهای حضور ولی افسوس که مرداب زمین دم به دم در هوس جذب پر فولادیست... ---------------- البته با اجازه آن سپهری که دلش آبی بود....
ای هما بر سر منحوسی من خانه بساز/ خانه از گوشه ی ویرانه و بیغوله ی شهر زود بردار و بیا بر منه ویرانه بساز/ چشم من شسته و پاک است به ناپاکی تو روی سودابه ی من مریم حنانه بساز/ گرمی چلچله از سردی آواز تو نیست تو بیا با دل من نغمه ی مستانه بساز/ مخزن خالی روشنگر دانایی توست پیر زندان ز جنون من دیوانه بساز/ کاش حالم به هماهنگی پرهای تو بود تو بیا از من طوطی رخ پروانه بساز/ ای که امروز جهانم همه دیروز تو است روی امروز من از فردا ،کاشانه بساز/ ای کلید قصه ی قابیل در منقار تو روی ویرانی من مقبره جانانه بساز/ از سر شاخه ی شوق سیب سرخی چیدم وه که چه وسوسه ای در لبِ لبریز ِ هوس می دیدم وه که از تابش یاقوت بر اندام دو چشم پای بی جان نگاه قفل زنجیر نرفتن دیدم عقل بازیچه ی قلب قلب آلوده ی نفس نفس در پنجه ی حبس کار از کار گذشت می تپد نبض وصال زیر دندان ِ پر از شوق هم آغوشی او حال آن سایه به من می خندد آری او می داند سرخ این سیب چه سنگی به تن پنجره ی آبی زد
روز بی خواب و غمین بنشسته است چشم بر خنده و شادی بسته است از ملاقات افق او خسته است رهرویی میخواهد رهرویی فارغ از اندیشه ی غفلت زدگی رهرویی فارغ دیشب زدگی رهرویی در تنش لمس بلور ادراک بوسه شیطانی بر دو دست ضحاک رهرویی روشنگر همچو نور مهتاب پرده بردارنده از میراث، در بطن نقاب چون نسیمی فاتح طرحی ز کف آلودگی بر نقش و بر سیمای آب زمزمی اندر سراب...
انشالله که همتون خوب باشین یه مدتی نبودم ولی الان دلم هم خیلی برای شماها و نظرای جالبتون تنگ شده هم برای اینکه دوباره خونده بشم ! امیدوارم دوباره حضور گرم و قشنگتونو اینجا داشته باشم.... مرسی.
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |
